تبليغاتX
این جا چراغی روشن است

این جا چراغی روشن است

هر چه دل تنگت می خواهد بنویس!

کاش ش ش ش ...

کاش میشد آسمان را تقسیم کرد

کاش میشدتا آخرین قطره باران را شمرد

کاش  میشد دستان را آرام آرام بر تن گرم دریا کشید

کاش میشد راست خورشید را دید

ستاره را بوسید

در آغوش کشید جنگل را

به لطافت پاییز پی برد

به نگاه کوری چشمک زد

کاش دوباره میشد گیسووانت را دانه دانه لمس کرد

گونه ات را بوسید

دوباره دیدنت را کاش میشد


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط zero-mines  | 

لمس خود

هميشه از تاريكي ميترسيدم

مبادا مرا در بر خود گيرد و از وراي هستي برد به نيستي.تاريكي هميشه تنها بود و من هم تنها و چه چيزي بهتر از دوستي من و او. اما؛ هميشه از تاريكي ميترسيدم. در روزگاري كه دوستان يك به يك ميبرند همرهان و ياران و عزيزان را آني از ياد چه چيزي بهتر بود جز دوستي با تاريكي كه هميشه در كنارت بود هر لحظه حتي در روز.

گريز من از دوستان نبود از نبود آنان در تمام ساعات. گريز من از من بود از مني كه به دنياي خوش رنگ مكار .رويي خوش نشان مي داد و از اين لبخند پر ريا لطمه ها ميديد بسيار. گريز راه فراري از حقايق بود راهي ميابر به سوي ديگر با همان باطن اما ظاهر بسي زيباتر.

و تاريكي چه زود با من اخت شد. اما؛ هميشه از تاريكي ميترسيدم. آنچنان در وجودم ريشه دوانيد كه گوي من هم از تاريكي زاده شده ام ؛فرزند تاريكي ام؛ گوي دوستي اي ديرينه در وجودمان بود؛ حس عجيبي در هر دوي ما احساس ميشد؛ در هر دوي ما.

من ديگر بي او و او بي من لحظه اي تاب نداشتيم انگار عاشق شده بوديم. اما؛ من از تاريكي ميترسيدم.

آني احساس  عجيبي در من شكفت آري من حس عشق را در وجودم لمس مي كردم. ديگر تنها نبودم او هم تنها نبود ما با يكديگر بوديم هر دو با هم.

                                                اما من از تاريكي ميترسيدم

.

.

.

.

تاريكي در من بود تاريكي خود من بود من عاشق خود شده بودم.


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط zero-mines  | 

پروانه ای در مشت


مثل تو مثل یه کفتر
مثل من مثل یه کودک
مثل من مثل یه شاخه
مثل تو مثل یه پو پک
مثل ابریشم تاریک این شبراهه خاموش
که گر میگیره از خودسوزی شاداب یک آواز
مثل آیینه بی نبض این تالاب زنبق پوش
که تن واکرده زیر بارش رگبارموج انداز
مثل پروانه ای در مشت
جه آسون میشه مارو کشت
مثل پروانه ای در مشت
چه آسون میشه مارو کشت

مثل تصو یرماه تلخ تبعیدی
که رو تالاب این بیراهه افتاده
مثل این ساکت دلگیر آواره
که تن وا کرده رو دلتنگی جاده
مارو با قطره اشکی میشه لرزوند و ویرون کرد
مارو با بوسه شعری میشه ترانه بارون کرد
مثل پروانه ای در مشت
جه آسون میشه مارو کشت
مثل پروانه ای در مشت
چه آسون میشه مارو کشت

تو این بیداد پهناور
تو این شبراهه سرتاسر
نه یک دست ونه یک آغوش
نه یک سنگ ونه یک سنگر
پناهی نیست جز آواز
رفیقی نیست جز دیوار
کجایی ای چراغ عشق
منو از سایه ها وردار
مثل پروانه ای در مشت
جه آسون میشه مارو کشت

Ebi

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط zero-mines  | 

باران

این روز ها آسمان آفتابی است

*

خاطرات تلخ

*

دیشب بغض ها داشت زمین، وقتی آسمان آبی نبود

دریغ از قطره ای باران

*

آی آدم ها دلتان تنگ باران نیست؟

*

و می سوزاندش سخت آسمان

این روزها آسمان آفتابی است

*

یک نفر اینجا، دلتنگ است

آه ، آسمان آفتابی است.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط zero-mines  | 

تبریک

این روز و به همه مونث هایی که من میشناسمشون و اونا منو نمیشناسن                 

      و به همه مونث هایی که من نمیشناسمشون و اونا منو میشناسن                        

تبریک میگم                                                             

روزتون مباررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررک

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط zero-mines  | 

ماه؛گل

مهربان ترین

زیبا ترین

روزت مبارک

ماه؛گل

روزت مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط zero-mines  | 

دلم تنگه

دلم

بس

ناجوانمردانه

تنگ

است.

روزها در گذر بي تو بودن  همچو شب ابري تاريك

دلم تنگ است.

آي آدم ها  دلم  تنگ است.

 سوسي كجاييييييييييي

دلي نمونده.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط zero-mines  | 

حتی کلاغ.

قاصدک ها خبر آوردند، خبر خوش

" بهار در راه است"


قاصدک ها همچو مست نیمه شب، مست از بوی بهار

شاد خبر آوردند.

همه خوش، همه شاد، حتی کلاغ

پنجره بسته، پرده پاره، خاک بر طاقچه

پیرمرد تنها در گوشه.

اتاق خالی، تاریک از تاریکی.

قاصدک ها خبر آوردند، خبر خوش،

" بهار در راه است "

*
*
*

مرد سیپور محل، مینواخت بر کف کوچه سازی چند، دلنواز.

همه شاد، همه خوش، حتی کلاغ.

پیرمرد تنها، سیگار خاموش، کفش در دست، تنها بر گوشه اتاق، تاریک از تاریکی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 8:59 قبل از ظهر  توسط zero-mines  | 

تو.....

تو آن شب تاریکی با پولک های ستاره در دامن


تو آن سکوت جنگلی پس از باران عصر پاییزی


تو آن محو کوهسارانی پس از سفید برف زمستان


تو آن هزار رنگ بهشتی پس از نیمه فروردین


تو آن گرمای خوش تموزی پس از عمودی خورشید


شاید خوشکی باشد کم


شاید غمکی باشد بیش


هر چه باشد، باشد

                

                   فرق بر آن نیست                    


که تو هستی پادشه سال

                                                       

پادشه دل

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 8:48 قبل از ظهر  توسط zero-mines  | 

برای !!S0o0SY

So close, no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters

I never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
And nothing else matters

Yeah, trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for what they do
Never cared for what they know
And I know

So close, no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters

Never cared for what they do
Never cared for what they know
And I know, that's right

Never opened myself this way
And life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
And nothing else matters, yeah

Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for things they say
Never cared for games they play
I never cared for what they do
I never cared for what they know
And I know, yeah yeah yeah


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط zero-mines  | 

شبها

شبها

تاریک

تنها

در پی یک نگاه

نگاه ماه

نگاه ستاره

افسوس

امشب.شبی است ابری

باد و باران.درختان

آغاز میکنند دردهایشان را بلند. داد زنان

من

در پی یک نگاه

می مانم تا سحری دیگر

با یاد سنگری گرم.گرم از لمس دو تن.سنگر من.

سنگر من آغوشت بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط zero-mines  | 

اواین شعر

دیشب اولین شعریو که گفته بودمو واسه یه عزیزی خوندم نمیدونم واسه چی اما خوندم شاید چون زیاد دوس........ دارم. نمیدونم. حالا میخوام واسه شما هم اینجا بذارم شما هم بخونید.

 

                                  دگر کلاغ ها نمیایند

                                   دگر باد نمیاید

                                   به دار اویخته اند دل را به جرم عشق

                                   دگر صدای اغاز نمی اید

 

  سوسی جون میدونم الان داری اینو میخونی ببخش اگه ........

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط zero-mines  | 

باغ بی تاب است.....!

باد شلاق زنان حرف می کشد از برگ ها

می کوبد می شکند می رود

ابرها گره در هم کرده اند ابرووان را

می بارد می شوید می رود

کسی گریه دارد می کند

باغ بی تاب است

کسی گریه دارد می کند.

دور است

کسی گریه دارد می کند......

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط zero-mines  | 

میگه.............

میگه دوسش داره

میگه خیلی دوسش داره

میگه دیونه اشه

میگه حاضره همه چیزشو بده تا اونو بدست بیاره

میگه یواشکی نیگاش میکنه

میگه شبا واسش گریه میکنه

میگه همیشه بهش فکر میکنه

میگه نمیتونه فراموشش کنه

میگه ای کاش دوسش نداشتم

میگه همیشه خوابشو میبنم

      خیلی دوسش دارم

      حس میکنم یه حس فوق العادست

اما....

      .................اما میگه یه نفر دیگه رو دوسداره

                       اصلا به من فکر نمی کنه

میگه عاشقشم بخدا

                     ای خدا به اسم خودت قسم که عاشقشم

                     چرا صدامو نمیشنوه


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط zero-mines  | 

ولنتاین تنهایی

گذشتو گدشت تا دباره رسیدم به ولنتاین

خیلی روز خوبیه شایدم نباشه اما واسه عاشقا حتما هستش این یکی رو واقعا نمیدنم .تا حالا عاشق نشدم

نمیدنم به کی این روزو تبریک بگم شایدم به کسی تبریک نگم شایدم به خودم تبریک بگم. مضحکه مگه نه که روز عشاقو به خودت تبریک یگی شایدم یکمی خود بینانه باشه اما از این که به دروغ به یه نفر تیریک بگی بهتره

خلاصه این که کسی نیست

اما اینجا دوستای خوبی دارم مثل مرجان مثل بریا مثل خیلی کسای دیگه که شاید من نشناسمشون شایدم...

خلاصه ولنتاین مبارک همتون باشه دوستو دشمنو .....همه و همه

                                                  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط zero-mines  | 

این منم.............

و این منم،

             مردی تنها، مردی خسته

و این منم،

            مردی در باد، مردی در باران

و این منم،

                مردی در تکرار، مردی در متن غم

و باد خشمگین شلاق می زند تند و تند بر بوته سبز در متن پاییز

و این منم،

             مردی تنها در تنهایی خویش

             مردی رفته بر باد از آن گریز بی رحمانه تو

و این تویی

              شکاننده قامت سرور رفیع

             کاشف نگاه های پنهان و مخفی

و این منم، دارنده هیچ، جز نگاهی ....    ...     ..   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط zero-mines  | 

تنها .... ... .. . .

مانند زندانی به لبهایش

بس فراوان حرف ها اما...

با نوای نای خود در این شب تاریک پیوسته


                                   چون سراغ از هیچ زندانی نمی گیرند...

                                            در خانه اش تنها نشسته    ... !!

از چیست در شکسته و بگسسته پنجره؟

دیگر چرا که اتاقی روشن نمی شود به چراغی

                          یک لحظه از رفیق،

                                                  رفیقی جویا نمانده، نمیپرسد.

                                                                           ....  ...   ..    .

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط zero-mines  | 

کوچه...!

کوچه وقتی کوچه بود که عبور تو بود

                                سلام تو بود

کوچه وقتی کوچه بود  که باران بود، پرستو بود

                                                    هزاران رویای بر زبان نیامده

                          وگرنه کوچه چه بود..؟؟!...

                                      جز راهی باریک با آدمهای تکراری.

                                                        تکراری....

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط zero-mines  | 

می توان...

می توان ....

                    در سایه چشمهای تو

         می توان به آفتاب رسید

                                               می توان..

                                 در ستاره های دنباله دار تکرار شد

                در سایه نگاه تو

                                 می توان

                                             زشب گریخت

                                                                "پگاه شد"

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط zero-mines  | 

خورشید از قلبهای پاک طلوع می کند...

قصه های سیا..!

تاریک مثل شب شیطان .

از قلب آتوده به لجن نمایان می شود.

انسان گر بخواهد... می تواند نور باشد

نوری همرنگ پاکترین شعله ها

نوری تابنده تر از هر ستاره

تابنده تر از هر خورشید....

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط zero-mines  |